تبليغاتX
من مانیا هستم...
من مانیا هستم...
سرمای آتش...

 
تاريخ : دوشنبه شانزدهم اسفند 1389
دانلود آهنگ يه نفر از امين رستمي


مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد


                            و گر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد


هیچ کــــــس نمیدونه چقدر وقت داره

تا با کسایی که دوستشون داره باشه


سلام دوسته من...

من علی هستم...

مانیا = بالا ترین درجه ی افسردگی و جنون هستش

و اسمه دختر نیست

این پست ثابته و نظـــــــــرات خصوصی نیـــــــــــستن...

پس با هــــــــــمیم...



دانلود آهنگ يه نفر از امين رستمي


ارسال توسط علی
 
تاريخ : سه شنبه یکم فروردین 1391
بچه ها سال ۱۴۰۹۱ اهورایی و ۷۰۳۴ میترایی و ۳۷۴۸ زرتشتی و ۲۵۷۱ شاهنشاهی و ۱۳۹۱ شمسی رو تبریک و مینو عرض میکنم

امیدوارم امسال شاد و شاد و شاد باشید و توی خواب هم بخندین و هر اتفاقی که توی امسال براتون میوفته توی دلتون بلند بگید عجب شانسی اوردم!!! سالی پر از خوش شانسی و خوش بیاری باشه براتون...

امیدوارم تعطیلات بهتون عجیب غریب خوش بگذره...

مخصوصا ستاره جون که میدونم الان یزده و داره حالشو میبره

منم کارام رو به راهه... همه چیز آرومه...

سال نو رو به دوست دخترای گلم نازنین و بهاره و فرزانه تبریک میگم

گفته بودم که منم میخوام میثل بقیه ی پسرا باشم یا بهتره بگم که به زندگیه چند سال پیشه باحالم برگشتم

عکسمو با بهاره اگه حال کردم بعد از تعطیلات که رم ریدر اومد دستم میذارم

عشق کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید

راستی اینم آدرس وبلاگ دانشگاهمونه که خودم ساختم و قالبشو طراحی مراحی و دستکاری کردم:

www.paramedics90.blogfa.com

 



ارسال توسط علی
 
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
سلام به همه ی دوستان و آشنایان و اقوام...

میدونم خیلی دیر اومدم... میدونم میدونم... شرمندم ولی واقعا نیاز به یه ریکاوری داشتم...

در حال حاضر بیکاره بیکارم... دانشگاه رو که به لطف دوستانه شهرستانی زودتر از موعد یعنی ۴شنبه ی هفته ی پیش خیلی رمانتیک تعطیل کردیم...

شهرستانیا رفتن شهرشون و کرجیا هم که ۳ نفر بیشتر نیستیم با اجازتون ۳ نفرمون رفتیم و آموزشو گذاشتیم رو سرمون که چرا استاد نیومده و این جور حرفا... حالا ما فقط رفته بودیم که آهنگا و عکسامونو بریزیم توی فلشه همدیگه هاااا... ولی با اعتماد به نفس تقاضای استاد کردیم!!!

خلاصش که دانشگاه که رفت تا بیستم و از بهمنم که در اومدم و در حال حاضر بیکارم

خیلی دلم میخواد عکسمو بذارم در اسرع وقت تا رم ریدر گیرم اومد عکسمو میذارم

دلم میخواد دوستامو که این چند وقته ندیدمشونو ازشون بیخبرمو در حقشون کم لطفی کردمو ببینم

ولی از اینا که بگذریم میرسیم به بحث داغ و جذابه فرنوش

دوستای عزیزم مفتخرم که به عرضتون برسونم که فرنوش خانوم بنده رو فقط واسه شارژ ایرنسل میخواسته... شارژا که فدای سرم.مال مفت و دل بی رحم. شارژا مفت بود و منم میدادم

ولی الان یکی از من بپرسه فرنوش کیه؟ میدونی من چی میگم؟

میگم: فرنوش = شارژ ایرانسل!

یعنی فرنوش ارزش خودشو نشون داد که در حدّ یه شارژه

ارزشه خودشو پیشه من بد جوری اوورد پایین

فرنوش یعنی تو با یه شارژ حاضری با یه نفر...

تو اگه با من میموندی که بیشتر بهت میماسید... من جونمو بهت میدادم...

چرا اینقدر خودتو پیشه من بی ارزش و پوچ کردی؟

شاید فکر کنی زرنگی یا منو سره کار گذشتی ولی خوب که فکر کنی میفهمی که وقتی زنگ میزدی یه جورایی حسّ گدایی بهم دست میداد...

وقتی نازنین(یکی از بچه های بهمن) گفت که با وحید به هم زدم.گفتم چرا؟ گفت وحید با کمال پررویی زنگ زده میگه مکان جور شده ۱ ساعت بیا بعدش برو!!! خدا شاهده که من آب شدم و واقعا از طرف اون پسره ازش عذر خواهی کردم. وقتی میدیدم که نازنین اونقدر داره و اسه وحید خرج میکنه جوری که برای ولنتاین ۱۵۰تومن پیاده شد واسش ازش پرسیدم الان پشیمونی که اونقدر خرج کردی؟ گفت نه علی... من اونو دوست داشتمو اون خرجا فدای یه تار موی همون وحیدی که قبلا میشناختم... من هنوزم عاشقه همون وحیدی هستم که قبلا فکر میکردم...

منم خوب که فکر کردم دیدم همون حسّ نازنینو دارم... همه ی عاشقا همینن...

من دیگه تورو نمیشناسم فرنوش... واسم غریبه شدی... ولی توی ذهنم هنوز همون فرنوشی رو تصور میکنم که به من ۱ بار از ته قلبش گفت دوستت دارم... من با اون فرنوش زندگی میکنم... تو عوض شدی

من هنوزم اون فرنوشو دوس دارم

من قول میدم نهایتا بعد از تعطیلات عکسمو بذارم

بچه ها اذیتم نکنین دیگه.میذارم عکسمو



ارسال توسط علی
 
تاريخ : چهارشنبه سوم اسفند 1390
سلام بچه ها

من از بهمن در اومدم

الانم دانشگاهم

روز دومه دانشگاس

دوستون دارم

بای تا بعد



ارسال توسط علی
 
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
سلام

بچه ها قرار دادم داره با بهمن تموم میشه و ۵شنبه هم جوابه فوریت پزشکی میاد

دعا کنید بدونه دردسر از بهمن در بیام

اگه از بهمن دربیام عکسمو واستون میذارم... پس دعا کن

ساعت چنده؟!!! ای بابا ساعته گوشیم قاطی پاطی شده

نمیدونم کی باید برم پایین حالا!!!

برم ایمیلامو چک کنم

بای تا بعد گل های باغ زندگی!!! گل های نو شکفته و حتی چند عدد غنچه!!!



ارسال توسط علی
 
تاريخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390
سلام به دوستان

یه زمانی من جز هیچ کس فقط به فرنوش اعتماد داشتم

در حالی که اون بارها منو امتحان کرد و به من اعتماد نداشت و میدونم هنوزم نداره

در حالی که دوستام میگفتن علی بیا فرنوشو امتحان کنیم ببینیم دختره خوبیه یا نه

من میزدم تویه دهنشونو میگفتم معلومه که خوبه احمقا.فرنوش فرشتس.من بهش اعتماد کامل دارم .

واقعا بهش اعتماد داشتم و حتی فکره امتحان کردنش هم به سرم نمیزد

حرفش واسم حرف بود. میگفت بمیر میمردم

به من گفت نماز بخون و نماز میخوندم

گرچه فرنوش خدای من بود و اونو میپرستیدم

ولی باز نماز رو میخوندم و توی قنوتم برایه خودمون دعا میکردم

به زبونه فارسی میگفتم خدایا کاری کن فرنوش از من خوشش بیاد.کاری کن به هم برسیم. کاری کن فرنوش پزشکی قبول بشه...

ولی الان که تازه فهمیدم چه دروغایی شنیدم که حتی فکرشو نمیکردم

فرنوشو دوست دارم

ولی من نمیتونم دروغ بگم.الانم راستشو میگم. دیگه بهت اعتماد ندارم فرنوش

این بلاییه که خودت سرم اووردی

من میتونستم خوشبختت کنم

واست هیچی کم نمیذاشتم

میتونستی از زندگیت لذت ببری...

ولی تو همه چیزتو فدا کردی که در آینده زندگیه خوبی داشته باشی

ولی نمیدونی که داری زندگیتو خراب میکنی

ما میخوایم زندگی کنیم پس نباید زیاد سخت بگیریم

چند سال دیگه متوجه میشی که هیچ چیز از زندگی نفهمیدی

زیاد حرف زدم

بای



ارسال توسط علی
 
تاريخ : جمعه بیست و یکم بهمن 1390
سلام به دوستاي گلم

حالتون چطوره؟

اومدم يه چيزي بگم كه من به يه نتيجه ي قطعي رسيدم

با توجه به اينكه فرنوش دوره منو خط كشيده منم ميخوام راحتش بذارم

ديگه كاري باهاش ندارم

معنيش اين نيست كه دوستش ندارم... نه... دوسش دارم

ولي اون كارايي كه باهام شد...

بي خيال...

اصلا واسم مهم نيست كه چه چيزايي رو از دست دادم...

فدايه سَرَم

ميخوام يه زندگيه جديدو شروع كنم... كارايي بكنم كه تا حالا نكردم...

ميخوام تجربه كنم... همه چيزو... نميخوام چيزي واسم مهم باشه

ميخوام اين چند وقت كه خودمو فراموش كردم و همش به فكر فرنوش بودمو برايه خودم جبران كنم...

ميخوام برگردم به روزايي كه هيچي واسم مهم نبود

اوكي؟ Recovery

ديروز بهمن مثل روزاي قبل نبود

3تا خاطره از ديروز واستون ميگم


ديروز منو وحيد نشسته بوديمو داشتيم راجع به آهنگايه جديد ميحرفيديم كه يه زنه مثل بنز اومد كيفشو محكم كوبيد روي ميزه ما!!!
صداشو انداخت رويه سرش و گفت آقا اين چه وضعشه... من كيفم طبقه ي بالايه فروشگاه بوق زد و اون آقايي كه نگهبانه بالاست تمامه كيفه منو زير و رو كرد. خيلي زشته و اين حرفا
منو وحيدم همش ميگفتيم خانوم آروم باش... اروم تر...
وحيد گفت باشه خانوم حالا اجازه ميديد سوء تفاهم برطرف بشه
گفت باشه
گفت چيزايي رو كه تازه خريديد رو لطف ميكنيد از كيفتون در بياريد؟
اونم گفت فقط اين ساك رو تازه خريدم
يه ساك دستيه آبي بود... وحيد بردش تويه گيت و ديد صدا ميده
وحيد گفت الان ميرم واستون باطلش ميكنم كه ديگه صدا نده
رفت اونجا ساكو كشيد رويه ميز و اومد و دوباره از گيت رد كرد و ديگه صدا نداد
زنه گفت حالا از چي بود؟
من ديدم يه لِيبل كفه ساك زدن فكر كردم وحيدم اونو ديده...
وحيد با خونسردي يه تيكه پلاستيكه سفيد از ساك با سختي كند و گفت خانوم اين بود صدا ميداد
زنه هم كه تا الان داشت داد ميزد با آرامش گفت آقا ميدوني چيو كندي؟ اين دكمه ي ساك بود كه ساك رو تا ميكردي و دكمه رو ميبستي!!!!!!!!
وحيدم فهميد سوتي داده با خونسردي گفت بد كاري كردم كمكتون كردم؟!!!!
زنه داشت همينجوري بد و بيراه ميگفت و از پله ها ميرفت بالا و تا از در رفت بيرون من سوزنم در رفت و تركيدم از خنده و گفتم خاك تويه سرت وحيد... من فكر كردم لِيبلو ديدي!!!
تا يه 15 دقيقه فقط نگاه هم كرديم و خنديديم... همه ي همكارا جمع شدن و ميپرسيدن چي شد ولي ما خندمون واي نميستاد كه واسشون تعريف كنيم
من خندمو كنترل كردمو قضيه رو واسه بقيه گفتم و همه زديم زيره خنده و ميكبونديم تويه سر وحيد!!!

يه زنه ديروز اومد و شاكي از من پرسيد آقا مدير اينجا كيه؟
منم گفتم خانوم نوروزي.گفت نه،مديره خانوم نوروزي كيه،صاحب فروشگاه و مدير ارشدتون كيه؟
گفتم من فقط خانوم نوروزي رو ميشناسم
گفت يعني شما مدير عاملتونو نميشناسيد؟!!!! گفتم نه!!!!
گفت مگه اينجا كار نميكني؟!!!!! گفتم نه!!!!!!!!!
گفت واااااااااا...!!!! بعدش وحيد اومد و گفت چي شده خانوم؟ زنه گفت مديرتون كيه؟
وحيد گفت امرتون؟ زنه گفت نه كار خصوصي دارم باهاش
وحيد گفت خانوم نوروزي. زنه گفت نه، مدير بالاتر از خانوم نوروزي كيه؟
وحيد گفت از خانوم نوروزي بالاتر كسي نيست!!!!!!!! گفت مگه ميشه؟!!! صاحبه اين همه شعبه ها كيه؟!!!
وحيد گفت خارج از كشوره!!! سالي يكي دو بار مياد سر ميزنه ميره!!!! (خارج از كشور منظورش طبقه ي سومه فروشگاس!!!)
زنه كه فهميد سره كارش گذاشتيم گفت مسئوله اين كتاباي كمك درسيتون خيلي بد برخورد ميكنه و خوب جواب نميده
وحيد گفت شما درست ميگيد.امروز فرداست كه بندازيمش بيرون!!!!!

داشت همينجوري تيريپ ميومد و وحيدم همش ميگفت بله بله شما درست ميگيد
زنه هم پر رو شد گفت شما هم درست برخورد نميكنيد. بربينيد خارجيا چقدر بافرهنگن.شما هنوز خودتونو نشناختيد چطور ميتونيد مشتريتونو بشناسيد و كارتونو بلد نيستين و هنوز خودتو نشناختي
وحيد گفت خانوم الان شما داريد توهين ميكنيدا. زنه گفت نه توهين نكردم.هر موقع فحش دادم يعني توهين كردم...
منم كه استاده بحثايه فلسفي هستم و آدم ضايع ميكنم گفتم خيلي چيزا توهين محسوب ميشه. ميخواي واست مثال بزنم؟
گفت بگو؟ گفتم شما الان اين كيف تون رو خريديد يا پيدا كرديد؟
اونم كه فهميد ضايع شد 7تا رنگ عوض كرد و خنديد و گفت يعني چي؟
منم تكرار كردم و گفتم يعني همين.شما كيف تون رو خريديد يا پيدا كرديد؟ اين توهين نيست؟ پس هر موقع رفتي خارج بيا از خارج تعريف كن
گفت تو از كجا ميدوني من خارج نرفتم؟ گفتم خب بگو بينم كجا رفتي؟!!!!
گفتم كسايي كه دَم از فرهنگ ميزنن فقط بلدن حرف بزن و هيچ خاصيته ديگه اي ندارن
وحيدم جلويه زنه گفت داداش بدبختيه ما اينه كه امثاله اين خانومو اينجا راه ميديم!!!
زنه كه ديگه به يه موجود تك ياخته اي تبديل شده بود هي گفت هنوز خودتونو نشناختيد و از پله ها ميرفت بالا و من گفتم چشم هارا بايد شست و وحيدم گفت كافر همه را به كيش خود پندارد
دهنشو آسفالت كرديم و دوباره يه دل سير به زنه خنديديم!!!


ديشب ديگه آخرايه ساعت كاريمون بود و منم تنها نشسته بودمو وحيد نبود
10-20 متر فاصله از جايي كه ما ميشينيم لوازم تحريره
ديدم خانوم صمدي همينجوري ناراحت نشسته
گفتم آبجي چي شده؟ گفت حوصلم سر رفته
گفتم ميخواي ايم مُهرو پرت كنم بگيريش؟!!!!
گفت بنداز!!!!! منم گفتم 1 2 3 بگير!!!
پرتش كردم رفت رفت رفت و خورد به يكي از لامپايه سالن تركيد!!!!
منو خانوم صمدي و سيفي و گلي زاده مرديم از خنده...
مُهر هم افتاد زمين و دل و رودش پخش شد...
به زور تيكه هاشو پيدا كرديم!!!
ولي باحال بود

خب ديگه من بايد يكي دو ساعت ديگه بهمن باشم
با اجازتون باي



ارسال توسط علی
 
تاريخ : یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
یه خانومی به نام فریده نظر گذاشته توی پست 91

جوابش توی قسمته نظرات جا نشد

اینجا میذارم


سلاام...من موندم..یه آفرین باید بگم..فرنوشم باید قدرتو بدونه..اینجور عشقا کم پیدا میشه..به خصوص اون دختره و زود میشکنه...
اما.. این وسط حیف فرنووش دوست نداره!! شایدم داره..من اخرش موندم یه جاهایی گفتی میخواد ازدواج کنه و .. گفته میخواد بره..اما.
گفتی امشب بهت میزنگم!!!
الان با هم هسین یا نه؟!!!!!!!!
متاسفم..خیلی متاسفم براات من تا پست 64 خوندم..خیلی دلم سوخت براات[ناراحت]
هر چند چنین عشقایی رو زیاد دوروبرم میبینم..
با نظر یکی از این دوساا موافقم که میگفت این عشقا دایمی نیس..
اما عشق تو دایمی ایماان دارم به حرفم..
اما عشق فرنووش نه..
سخته فرامووشش کنی اما میتونی...
آددمی که هیرویین مصرف کنه میتونه ترک کنه..
بعد عشق و نشه ؟!!؟؟
آدم عزیزشو از دس بده عادت میکنه درسه از یادش نمیره اما به شرایط عادت میکنه تا روزی که به آدم سابقش برگرده بشه همونی که همه میشناختنش..!
بعد عشق و نمیتونه ترک کنه؟!؟؟
میشه مطمئن بااش ...
باید بخواای و اگر فرنوش ازدواج کنه مجبووری بخواای..
اگه هر رووز تلقین کنی شکست خوردی خودت بدتر میشی..افسرده تر میشی.
بالاخره خودتم یه روزی می خواای خونواده تشکیل بدی..
اگه با تلقیناات هر روزییت که فرنوش رفت و...ممکنه یه ادمو هم بدبخت کنی
فکر خودتم باید باشی اول جاان بعد هر چیزی..
شاید بگی فرنوشو بیشتر از خودت دوس داری اما مطمئن باش اینجوور نیس..
حاضری (خدای نکرده) به خاطر فرنااز یکی از اعضای بدنتو از دس بدی؟!
خداای نکرده قدرت تکلم یا هر چیزتو از دس بدی ؟!
اگه بگی آره باور نمیکنم و به حرفم ایمان دارم..
تا جاایی که فهمیدم قلبتم مریضه حالاا خوبه؟!
1% فک کردی شاید فرنوش به خاطر همین موضوع دوست نداره؟!
کدوم دختر شوهری می خواد که قلبش مریضه؟!
الانااس که باید بفهمی هیچی و هیچکس به اندازه خودت واسه خودت مهم نیس..
زیادی حرف زدم اما فک کن بهش [چشمک]
بای



سلام
شما چقدر دید وسیعی دارید... اما کافی نیست!!!
من این رو هم گفتم که اگر به خاطر فرنوش بمیرم بیهوده نمرد!!!
عشق با این چیزایی که شما گفتید خیلی فرق داره
شما مثال اعتیاد به هرویین زدید...
اعتیاد یعنی وابستگی و عادت
عشق یعنی اینکه اون خوده تویی ... فرنوش خوده منه
حالا بازم میگید عشق با وبستگی و عادت و اعتیاد برابره؟
دایره ی افکارتون گستردس... اما کمی بیشتر فکر کنید
ممنون از نظرتون

فرنوش من واقعا متاسفم که خواهرت فهمید من دوسِت دارم



ارسال توسط علی
 
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390


روزی از یک دانشمند ریاضیدان نظرش را راجع به انسانیت پرسیدند

در جواب گفت:

اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشد به او نمره ی یک میدهم = 1

اگر دارای زیبایی هم باشد یک صفر جلوی آن میگذارم = 10

اگر پول هم داشته باشد یک صفر جلوی آن 10 مگذارم = 100

اگر دارای اصل و نسب هم باشد یک صفر دیگر جلوی عدد 100 میگذارم = 1000

اما زمانی که عدد 1 (اخلاق) رفت , چیزی جز 0 نمیماند = 000

وصفر هم به تنهایی هیچ است و آن انسان هیچ ارزشی ندارد




ارسال توسط علی
 
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390


هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکار خوبت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آنها کن.

به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.




ارسال توسط علی
 
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

 سلام بچه ها

تا امروز به دلیل اینکه فروش کتاب پایین بود هیچ کدوم از بچه ها وقت استراحت نداشتن

واسه همین این چند روزه نیومدم نت

راستی چند روز دیگه عکسمو میذارم واستون.خیلی سرم شلوغه...

من امشب بهت میزنگم فرنوش

خودتم میدونی دوسِت دارم گلم...




ارسال توسط علی
 
تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390



دلتنگی حس نبودن کسی ست که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند




ارسال توسط علی
 
تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390
نمیخوام برگردی فرنوش...

وقتی میگم که حتی خودتم نمیتونی جایه خالیتو تویه قلبم پر کنی یعنی چی؟ یعنی نمیخوام با من باشی

یادت رفته چه حرفایی زدی؟ با حرفات داغونم کردی

تو تمام فکر و ذکرت اون پسرس...

میدونی وقتی گفتی دوست دارم شب پیشه اون بخوابم و صبح که بیدار میشم پیشه اون باشم چه حالی شدم؟

میدونی وقتی بعد از کلی حرف زدن باهات یهویی برگشتی گفتی نوید پشت خطمه خدافظ من چه حالی شدم؟

چه بهتر که نگفتی با هم باشیم... چون باز تصمیم میگیری درس بخونی و گوشیتو خاموش کنی و بازم یه اس بهت بده و هوایی بشی بری...

میدونی وقتی گفتی من عاشقه این پسرم چی سرم اومد؟

میدونی چه بلایی سرم اوردی؟

به خدا اگه بدونی... میدونی وقتی داشتم کتاب خالی میکردم قلبم وایساد و بعدش تویه بیمارستان چشمامو باز کردم و آخرشم به خاطر اینکه چند ساعت وقته بچه ها رو گرفتم جریمه شدم

به خدا اگه تو یه ذره رحم داشته باشی...

من واست از همه چیزم مایه گذاشتم تو نفهمیدی دوست دارم و اون پسره یهویی اومده و همه ی عکساتو که دادی و میگی عاشقشی و بهت خیانت کرده...

ولی تو نمیدونی من دوست دارم و بهت خیانت نکردم

نمیدونی دوست داشتن چیه

باشه تو اول قطع کردی... خوش به حالت...

الان خوشحالی؟ بایدم خوشحال باشی...

مثل این میمونه که یه دونه ی گیاه رو بکاری و بالاش سنگ بذاری که نتونه رشد کنه و بیاد بیرون و تو هم هی بخندی...

آره دیگه... میگی هه هه هه...؟ آره بخند...

هیچی از من و عشق و دوست داشتن نفهمیدی

خدا نگهداره تو هم باشه



ارسال توسط علی
 
تاريخ : جمعه هفتم بهمن 1390
ماه من غصه نخور
زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره

                               ماه من غصه نخور
                               همه که دشمن نمیشن
                               همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن

                                                                        ماه من غصه نخور
                                                                        مثل ماها فراوونه
                                                                        خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

                               ماه من غصه نخور
                               گریه پناه آدماست
                               تر و تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

ماه من غصه نخور
زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه

                               ماه من غصه نخور
                               خیلیا تنهان مثل تو
                               خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل تو

                                                                          ماه من غصه نخور
                                                                          زندگی خوب داره و زشت
                                                                          خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

                               ماه من غصه نخور
                               زندگی بی غم نمیشه
                               اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه

ماه من غصه نخور
دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا



سلام بچه ها...

امروز شيفت بعدازظهرم... ساعت 4 بايد برم تا 8 شب

ولي امروز تولده دوستمه و ساعت 2 ميخوام برم

30 نفري ميخوايم بريزيم تويه يه قهوه خونه نزديكه بهمن به اسمه زيتون...

ميتونم پيش بيني كنم كه چقدر باحاله...

يه بار ديگه با بچه ها رفته بودم زيتون و همه داشتن قليون ميكشيدن و هي ميگفتن علي بيا بكش... بيا بيا

منم كه اهله اين چيزا نيستم بلند گفتم داداش يه بطري آب معدني دوسيب نعنا واسه من بيار...!!!

همه تركيدن از خنده...

ولي امروز با سريه قبل فرق داره... دخترايه بهمن هم ميان... با اونا ميشيم 30 نفر...

راستي فرنوش نظر گذاشته بود كه بهش بزنگم كارم داره...

يه بار زنگيدم و سلام كردم و اونم انگار از خواب بيدار شده بود يه چيزي گفت و قطع كرد

دوباره زنگيدم و گفتم چيكار داشتي بگو؟

گفت سلام كردن بلد نيستي؟!!!! هر وقت حرف زدن ياد گرفتي بزنگ!!!

منم گفتم من هيچوقت ياد نميگيرم و قطع كردم

كي به كي ميگه!!!!! اون سري 60 بار زنگ زده بود خونمونو با مامانم حرفيد و نه سلام كرده بود نه خداحافظي

بعد به من ميگه!!! تازه من دفعه ي اول سلام كرده بودم و واسه اون دفه دوم سلام كردم

تو با من كار داري و بازم تيريپ مياي؟!!!

هر كاري داشتي نظر بذار و منم همينجوري جوابتو ميدم

خب ديگه من خيلي كار دارم

با اِيزه!! (يعني با اجازه!)




ارسال توسط علی
 
تاريخ : پنجشنبه ششم بهمن 1390
سلام بچه ها

حالتون چطوره؟

من سیمکارتمو عوض کردم و یه جدید انداختم

البته جدید که نیست... ولی تا الان ننداخته بودمش

شمارم اینه:     0937010107080200...!!!!!

فقط چندتا از شمارهاش اضافیه... همین!!!

برایه خودم و فرنوش خیلی بهتره

چون هرچی عشقه من واسم مقدّس و پاک و قابل احترامه مطمئنم فرنوشم عشقش واسش مهمّه...

دوس ندارم با اینکه اون پسره بهش خیانت کرده فرنوش از اینکه با من در تماسه ناراحت باشه به قوله خودش به این پسره خیانت کنه...

دوست نداشتم عوض کنم ولی باید این کارو میکردم...

فرنوش یه موقع واست سوءتفاهم نشه و فک کنی مزاحمم بودی... اگه بخوای شماره ی جدیدمم بهت میدم

ولی واقعا تو دیگه اون فرنوشه سابق نیستی

به قوله علی لهراسبی

دیگه حتی خودتم نمیتونی جایه خالیتو تویه قلبم پر کنی...

عوض شدی... بهتره بگم عاشق شدی

نمیخوام به علاقت بی احترامی کنم... ولی کلمه ی عاشق مناسبه این احساست نیست

آره... خودتم خوب میدونی

به قلبت رجوع کن... دیدی؟ من درست میگم...

آره... من درست میگم

آره



ارسال توسط علی
 
تاريخ : یکشنبه دوم بهمن 1390
سلام بچه ها

چطورين؟

ديروز يه برف اومد اينجا خيلي خيلي عالي...

ميميرم واسه ي زمستون و برف و يخ بندون...

خيلي هوا اينجا سرده و سوز زيره پوستمونه...

خلاصش كه خيلي باحاله...

راستي ديروز تويه بهمن يه دزد گرفتم خيلي حال داد...

يارو 9تا كتاب زبان پشته كمرش جاساز كرده بود غافل از اينكه بعضي از كتابايه ما 2 يا حتي 3تا ليبل داره

اون فقط يه ليبل از هر كتاب كنده بود و گيره من افتاد...

قيمته كتابا رويه هم شده بود 60 تومن...

اومد و تا بوق زد گفتم كاپشنتو در بيار... گفت بذار برم كتابا رو بذارم سره جاش

منم قاطي كردم كوبوندم روي ميز و بلند شدم گفتم حالا حالاها باهات كار دارم لانتور چَفت... يه جوري گفتم كه يارو مرده زندشو جلو چشماش مرور كرد...

واقعا بد موقعي اومد... موقعي كه اصلا اعصاب نداشتم

طرف سن بالا ميزد و آخرش فهميديم 30 سالشه!!

بردمش آشپزخونه و بشيري و عليزاده و سيدي رو هم خبر كردم...

اشكشو در اورديم. مرتيكه مثل بارونه بهار گريه ميكرد و به غلط كردن افتاده بود

سرهنگ شمس رو هم خبر كرديم اومد از همه ي انگشتاش و حتي نوكه دماغشم اثر گرفت!!!! دهنشو سرويس كرديم

در نهايت هم 20 تومن تشويقي في المجلس ازشون گرفتم

باحال بود

اينجا هوا خيلي سرده و منو به ياد روزايه پارسال همين موقع ميندازه...

چه روزايي بود...

زمستون... فصلي كه توش متولد شدم و بخشي از احساسمه...

زمستونو دوست دارم... با همه ي سرديش



ارسال توسط علی
 
تاريخ : جمعه سی ام دی 1390
نه تو میمانی و نه اندوه

و نه هیچکس از مردم این آبادی


به حباب نگران لب یک رود قسم



و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم میگذرد


آنچنانی که فقط خاطره این خواهد ماند


لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز


سلام بچه ها
امروز من شيفت صبح بودم و برخلافه روزايه ديگه در عين ناباوري اينقدر شلوغ شده بود كه نگو!!!
دستگاه فاكتور لوازم تحريرمون هم خراب شده بود و مشتري هايه لوازم تحريرم شانسه ما زياد بود...
اعصابي از هممون داغون شد كه بازم نگو!!!
ولي بازم بد نبود
پسر خاله ي  خانوم گلي زاده هم اومده بود و كلي فاز داد
روانشناسي خونده بود و كلي با هم چيك تو چيك شديم...
بچه خاكي بود... سيسش به ما ميخورد...
ميگفت نبايد از فرنوش كنار ميكشيدي
منم گفتم فرنوش خواب نيست... خودشو زده به خواب...
كسي هم كه خودشو به خواب زده بيدار نميشه...
منم كاريش نميتونم بكنم
خب كاري باري؟
باي


ارسال توسط علی
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
سلام

دیروز تولده خانوم نوروزی مدیرمون بود

کولاک بود

عابدینی و علیزاده و بشیری رفتن وسط رقصیدن و چندتا مشتریه جوون هم که باحال بودن اومدن وسط و خیلی حال داد

خیلی جاب و بامزه بود

راستی مرتضی پاشایی آهنگ جدید داده و خیلی قشنگه...

 چند روزه اونو گوش میدم...

واقعا قشنگه

جمعه اگه تونستم بازم میام

اگه نشد یکشنبه میام

فعلا



ارسال توسط علی
 
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
سلام بچه ها

دیروز دیدم خانوم صمدی که یکی از همکاراس داره گریه میکنه...

بهش گفتم چی شده؟

گفت با امین به هم زدم و جالبش این بود که خودش به هم زده و به امین گفته نمیخوادش

گفتم امین که پسره خوبیه مگه چشه؟ دلیلت چیه؟

گفت به هم نمیایم و اینجور چیزا

منم گفتم ببین من میدونم امین چقد دوست داره و میخوادت

گفت میدونم اون گفته هرکاری میکنم فقط نگو که میری

گفتم اگه زندگیت خیلی خیلی خوب پیش بره جوری که حتی تویه رویات هم فکرشو نمیکردی و به همه چیز برسی

یه روزی میاد که محتاجه یه ذره محبت میشی و اون موقع یاده امین میوفتی

دیگه چیزی نگفتیم و امروز صبح از خانوم جعفری شنیدم که خانوم صمدی از یکی دیگه خوشش اومده...

اون موقع بود که سوختم و دید عجب وضعیتیه

حالم به هم خورد از این جریان

بیچاره امین که 2ساله گرفتاره عشقه خانوم صمدیه

حالم به هم میخوره از این رابطه هایه...




ارسال توسط علی
 
تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم دی 1390




.

..

...

خیلی نوشته بودم...

ولی همشو پاک کردم...

چون مهم نیست...

 یه چرخی تویه وبلاگا میزنم...

همین...

...

..

.




ارسال توسط علی
 
تاريخ : جمعه بیست و سوم دی 1390

فقط براي تو فرنوش

حرفايه ديشبت نذاشت از قلب درد تا صبح بخوابم

موندم چجوري روت شد اون حرفا رو بزني

وقتي هم كه باهات ميحرفم اسم خودم يادم ميره...

چه برسه به اينكه جوابتو همون لحظه بدم

واسه اين اينجا نوشتم


تو به جسم و روحم ضربه زدي همه ي انرژيه منو گرفتي

اميدوارم به حق اربعينه امام حسين دير يا زود جوابشو ببيني و ضربشو بخوري

چون واقعا برات لازمه


زنگ زدي به من ميگي ناراحت نباش؟!!!

منو مسخره كردي؟

به من ميگي خوشحال باش تا رابطم با نويد خراب نشه؟!!!!

چجوري روت شد اين حرفا رو بزني؟

از ديشب تا الان فشار خونم رويه 1000 درجه ميچرخه...


نفرينت هم نميكردم رابطت مطمئن باش چند سال بيشتر طول نميكشه... مطمئن باش

ميدوني چرا؟


به خاطر حرف ديشبت

ديشب بهت گفتم پارسال چقدر خوب بود و تو گفتي اون موقع بچه بودم

مطمئن باش چند سال ديگه به تصميم امروزت ميگي بچه بودم

طولي نميكشه...

چون حواست نيست و نميدوني چيكار داري ميكني...


خيلي از دستت ناراحتم

هيچوقت به خاطره كاري كه باهام كردي نميبخشمت

به اربعين قسم نميگذرم ازت

كاري كه تو با من كردي بابام با من نكرد

واست مهم باشه يا نباشه من ازت نميگذرم
بايد اين حرفارو ميفهميدي



ارسال توسط علی
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
سلام

بچه ها دیدی چی شد؟

من تا الان خواب بودم...

فرنوش قبلا با یکی دوست بوده.بعدش باهاش قهر کرده و با من آشنا شده(من دوس پسرش نبودم)

اون پسره با یکی دختره دیگه دوس شده

اون مدتی که گوشیش خاموش بوده با اون پسره آشتی کرده و میخواد باهاش ازدواج کنه

حالا جالبش اینه که اون دختره هم پسره رو ول نمیکنه

یاده چی افتادی؟ خوب فکر کن؟

آفریـــــــــــــــــــن... سریال های بسیار پر محتوای!! فارسی1...

عینا ترسا و وسوسه و...

خدایشش میبینی؟

من چقدر ساده بودم که تویه این چند ماه که فرنوش گوشیش خاموش بود من در ساعت 10 بار میس مینداختم که مبادا گوشیشو روشن بکنه و به من نگه... خداییش حساب کنید من در روز چندبار بهش زنگ میزدم؟

شبی نشد که بدونه بوسیدنه عکسش بخوابم...

همون عکسه نصفه رو بیشتر از موهایه سرش بوسیدم

واقعا کسی که عاشق میشه چشم و گوشش بسته میشه...

احتماله ضربه خوردن به به عشقش نمیده

پریشب فقط ماتم برد... نتونستم هیچی بگم

به نظرت این عشقه؟ عشقی که میخوای اینه فرنوش؟

پول تیپ قیافه گریه؟

فرنوش به من میگه من عاشقه این پسره ام...

به خاطرش گریه هم میکنم...!!!!

مگه هرکس واسه یکی دیگه گریه کرد عاشقشه؟!!!!

تو واسه منم گریه کردی... یادته فرنوش؟

ما یه کتابی داریم تویه بهمن به نام عشقه بدونه اشک

عشق اگه بیاد محاله اشک نیاد

اما با اشک هیچ عشقی نمیاد...

واقعا نمیدونم چی بگم... گیجه گیجم

من کاری باهات ندارم گلم...

 فقط چشماتو باز کن و ببین چیکار داری میکنی؟

حواستو جمع کن

به من میگفتی بچه و بهت ثابت کردم بچه نیستم...

ولی الان داری واقعا بچه بازی در میاری

اصلا گوره بابایه من... تو به من فکر نکن... ولی حواستو جمع کن ماله کی داری میشی...

چه جوری بهت بگم که حسابه کار بیاد دستت فرنوش؟

کاری نکن که بعدا پشیمون شی خانومم

قربونت برم

راستی دیگه نه حالشو دارم و نه اعصابشو دارم که بیام نت...

گه گداری میام اینجا آپ میکنم

امروزم اعصاب نداشتم و داشتم شیشه شکسته هایه ویترین قدیمی ها رو میبردم که دستم جر خورد و کلی کثافت کاری شد

حواسمم پپیشه فرنوش بود خانوم نوروزی گفت پولارو ببر طبقه دوم و من بردم طبقه سوم و کلی ضایع بازی شد و گفت حواست کجاست؟ جریمت میکنم تا از این به بعد حواست جمع باشه

جریمه هم شدم

خلاصش وضعیت وخیمه و دیگه یه روز در میون آپ نمیکنم

هنوز و همیشه دوستت دارم

بای



ارسال توسط علی
 
تاريخ : سه شنبه بیستم دی 1390

  • همیشه خوب خداحافظی كنید! گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می‌افتد كه فرصتی برای یك خداحافظی خوب پیدا نمیكنید ! گاهی جای بوسه‌ای كه هنگام خداحافظی نكرده‌اید، تا ابد درد می‌كند.... ...


  • در روزهای که دلم شکسته بود یادحرف پدرژپتو به پینوکیو افتادم که میگه پینوکیو چوبی بمان ادمها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست


  • کاش می شد انگشت را تا ته حلق فرو کرد، و بعضی دلتنگی ها را بالا آورد دراین بازار نامردی به دنبال چه میگردی نمیابی نشانی از مستی جوانمردی برو بگذر ازاین بازار نامردی که چون کوهم که باشی بازم تومیبازی



  • ارسال توسط علی
     
    تاريخ : سه شنبه بیستم دی 1390
    سلام بچه ها

    دارم آهنگه نمیدونی از سعید کرمانی رو گوش میدم...

    کولاک کرده این پسر... آهنگش کاری کرد که بازم قرص بخورم

    دکتر گفت دیگه قرص نخور... قبلا که گفته بودم...

    سه چهارتا قرصه چرت و پرت نوشته بود واسم که وقتی قلبم میدردید میخوردم

    فاموتیدین و فولکستین و کلداستاپ و کلدآکس

    چند وقت پیش گفت دیگه نخور و فقط نفسه عمیق بکش یا آب بخور

    ولی الان که تویه کافی نتم واقعا قلبم داشت در میومد

    یه تشکر از سعید کرمانی!!

    مرسی از کسایی که تنهام نمیذارن و نظر میدن

    آبجی ستاره(تشکر فوقالعاده) و لیلا خانوم و یاسمین خانوم

    مرسی از فرنوش که زنگید خونمون...

    چرا به خودم نزنگیدی؟

    بـِ حَر هال دوثِط دارَمـــــــــــــــ...



    ارسال توسط علی
     
    تاريخ : یکشنبه هجدهم دی 1390
    سلام بچه ها...

    دیروز شعرام رو دادم خانوم قاسمی خوند...

    باورتون نمیشه... من داشتم میخوندم براش و سرم روی مانیتور بود که کم کم اشکم در اومد...

    اومدم بگم خانوم قاسمی بقیش رو خودت بخون...

    نگاش کردم دیدم قرمز شده وبغض کرده...

    مات مونده بودم...

    گفتم از من خجالت میکشید؟ چرا گریه نمیکنید؟

    اینو که گفتم راحت شد... چند دقیقه گریه کرد و خانوم حدادی اومد گفت چی شده؟ چرا گریه شو در اوردی؟

    خانوم قاسمی هم تویه گریه خندید گفت چیزی نیست برو...

    بقیه ی شعرا رو هم با اشک خوندیم. تموم که شد گفت تو از مرز گذشتی... بذار خارجی بهت بگم... براوو

    فقط گفت فعلا کمه... تا ساله دیگه من هم مجوز میگیرم همتو شعراتو بیشتر کن

    شعرام فعلا 35 صفحه شده

    دیروز واقعا روزی بود که دلم مبخواست فرنوش پیشم بود و میدید

    دیروز کاسه یِ داغِ محبت بود




    ارسال توسط علی
     
    تاريخ : جمعه شانزدهم دی 1390
    ليلا جان ميبيني تورو خدا آبجي؟ همه فكر ميكنن من تويه ايران زندگي نميكنم...
    فكر ميكنن نميدونم اينجا همه پاشونو ميذارن رويه همه ديگه تا بالا برن و گرگ صفت شدن...
    به قرآن همه چيزو ميدونم...

    به قران من از 6 سالگي فهميدم دور و برم چي ميگذره و مردم چقدر نامردن و از اون موقع نامردي ديدم

    ولي به عشق قسم كه عشق وجود داره

    جايي هم واسه ي عشق تويه زندگي هست...

    همه فكر ميكنم دروغ ميگم
    به قوله يكي از بيت هايه شعراي خودم:

    در اینجا گُلِ احساس هر عاشق
    می دهد بوی ريا


    ممنون از كسايي كه ميدونن اينجا عاشق بودن واسشون اُفت نداره

    حرف از عاشقي پيشه دوستات بزني فقط مسخرت ميكنن و بهت ميخندن

    لا اقل تويه نت اينجوري نباشيد و منصف باشيد

    دوستات نميبينن

                        باور كن

                            عاشقي كن



    ارسال توسط علی
     
    تاريخ : جمعه شانزدهم دی 1390
    داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر احمق بودم که پارسال از اون روزایی که با فرنوش بودم نهایته استفاده رو نکردم

    وقتی یادم میوفته که به جایه اینکه با فرنوش بحرفم میرفتم درس میخوندم...

    وقتی یادم میوفته که صدایه ضبط شدش پاک شد...

    صدا هایی که بهم از ته دلش گفته بود دوستت دارم...

    هنوزم صداش تویه مغزمه که آروم و یواش جوری که انگار میخواست فقط خودم بشنوم با صدایه زیباش گفت دوستت دارم...

    وای که چه روزایی بود و چه با سرعت گذشت...

    کاش میشد یه جوری بهم اعتماد کنی...

    مثلا هر قدر که دوست داری ازم سفته بگیری تا مطمئن بشی جز تو کسی رو نمیخوام...

    کاش میشد این اعتماد رو هر جوری شده درست میکردم

    چقدر فکر... چقدر عذاب فرنوش

    واقعا لازمه برام؟

    وقتی میبینم پسره با دختره با همن و...

    با خنده اشکم در میاد...

    چون هم زیباست و هم حسرت برانگیز...

    راستی برایه چاپه شعرام با خانومه قاسمی( سوپر وایزر) و آقای راسخی (شریکه آقایه بیرجندی) صحبت کردم...

     فردا شعرامو خانومه قاسمی میخونه تا تایید بشه بعدش اگه قبول کنن تا یه سال دیگه چاپ میشه...

    میخواستم فقط ۲تا ازش چاپ بشه ولی اون جوری که خانوم قاسمی گفت نمیشه...

    جوابشو یکشنبه بهتون میگم

    پس تا یکشنبه بای

     



    ارسال توسط علی
     
    تاريخ : جمعه شانزدهم دی 1390
    سلام بچه ها

    يه عزيزي به نام نيوشا خانوم با وبلاگه www.keepmehere.blogfa.com نظر گذاشته بود كه مثل سابق گذاشتم تويه وب:

    ببین من خودمم مثل تو عاشقم...
    این شعرا هم واسه عشقم گفتم(منظورشون اشعاريه كه تويه وبلاگشونه)
    ولی ولی ولی...
    هیچ وقت همچین عشقی به جایی نمیرسه...هیچ وقت...هميشه ترس از دست دادنش هست...
    حتی شده با طرف ازدواج هم کنی بازم ترس از دست دادنش هست...
    حرفم رو اینجوری میرسونم که:

    مسجد گوهرشاد که کنار حرم امام رضاست رو حتما دیدی...این خانم ظاهرا خیلی زیبا و با شخصیت بوده...خیلی...یه آقایی این وسط عاشقش میشه.ظاهرا شوهر هم داشته...مثل شیرین واسش شرط نمیذاره برو کوه بکن که باهات ازدواج کنم.خیلی عاقل بوده.میگه اگه واقعا عاشقم هستی چهل شب واسم با تموم وجودت نماز شب بخون...اون اقاهه میره میخونه...بعدش میاد به گوهرشاد میگه من عشقی رو تجربه کردم که عشق به تو پیشش هیچی نیست...مرسی که عشق واقعی رو نشونم دادی
    حالا من نمیگم همه مون باید عاشق خدا بشیم.عشق به جنس مخالف زیباست ولی فقط و فقط بعد از ازدواج.من خودم عاشقی رو پیر کردم....ولی میدونم هییچ آغوش گرم و عاشقانه و ابدی ای توی این دنیا پیدا نمیشه...یه خوش بختیه نسبی میتونه باشه ولی دایمی هرگز نیست...
    دیگه بیشتر از این هم نمیدونم و اگه بدونم هم نمیگم چون میگن در خانه اگر کس است یک حرف بس است
    عشق هم باید تحملش کرد! به سختی...اینقدر تحمل کرد که خودش خسته شه و بره...باید اینقدر تحمل کرد.اینقدر اشک ریخت اینقدر بسوزه این دل که از این سوختن یه دل تازه با یه معنی جدید از زندگی متولد شه...
    دستت رو روی قلبت بذار.بیخودی که نمیتپه...ببین هنوز چند تا کار باید انجام بدی که خدا زنده نگه داشته تو رو...قعطا خیلی کارای دیگه جز عشق به فرنوش داری


    عذر ميخوام كه اينقدر روك ج ميدم


    ديدي كه نسبت به عشق داري خيلي سطحيه...

    حرفات ضد و نقيضه...

    ميگي اين عشقا به هيچ جا نميرسه...

    عشق به جايي نميرسه؟؟!!! عشقه واقعي اگه به وجود بياد كه شعله هاش خاموش نميشه

    منظورت دوستيه اينترنتيه كه واسه تفريح و سرگرميه؟؟؟؟

     اگه منظورت از اينتر نتي بودنشه بايد بگم آشنايي ها متفاوته...

     حتما نبايد ليلي با خمره ي آب از كناره چشمه رد بشه تا مجنون به خاله لب يا با يه نگاه و سلام عاشق بشه...

    من عاشقه رفتاره فرنوش شدم و تويه پست هاي اوله وبلاگم كامل توضيح دادم...

    اگه وقت داشتي برو بخون... قضيه ي استاد شهريار و...

    اگه ميبيني مثل فرهاد كوه جلويه پامه واسه اينه كه عشقم يه طرفس و فرنوش دوستم نداره...

    مقوله ها رو مخلوط نكن...

    اسمه عشق حرمت داره... عشق به هر چيزي كه ميخواد باشه... عشقه واقعي...

    يكي عاشقه ماشينه و يكي لباس و ...

    عشق هم طبقه طبقه ارزشش فرق داره... مثلا نميتونيم عشقه به خدا رو با عشقه به ماشين برابر بدونيم...

    فرنوش جلوه اي از خداي منه... فرنوشو ببينم ميپرستمش... چون لياقتش خيلي بشتر از ايناست

    اگه راجع به دوستي ميحرفي جدا ميحرفيم و اگه راجع به عشق ميحرفي جدا

    وقتي اسمه عشق رو مياري نبايد اين تصوير تويه ذهنت بياد كه 2تا دختر پسره فشن كه توي خيابون با شماره گرفتن آشنا شدن و...

    بسيجي بازي در نميارم

    اتفاقا هيچ كس اندازه ي من تا چند ماه پيش توي اهنگ و اينجور چيزا شنا نميكرد

    ولي با رفاقته دختر و پسر مخالفم

    ما انسانيم و حق انتخاب و پتانسيله بالايي داريم

    ميتونيم عاقوشمونو نه تنها ابدي بلكه دور از گنجايشه ذهن كنيم


    نميدونم منظورم روشنه يا نه...

    اگه رفتي 4-5 تا پسته اوله وبلاگمو خوندي كه چه عالي... خيلي چيزا دستگيرت ميشه ابجي








    ارسال توسط علی
     
    تاريخ : پنجشنبه پانزدهم دی 1390

    هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.

    دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار معشوقه اتان بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی "نسبیت ".

     


    فرق بین
    نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.

    (انیشتین)




    ارسال توسط علی
     
    تاريخ : پنجشنبه پانزدهم دی 1390
    سلام

    خواهره گلم ستاره خانوم با وبلاگه www.setare-sd.mihanblog.com توی وبلاگم نظر گذاشته بود که مختصر و مفید نظرشو میذارم و جواب هم پایینشه...
    یه جایی خوندم خیلی وختا گذشتن از عشق به خاطر معشوق نهایت عاشق بودنه.

    وقتی خوده فرنوش اینجوری میخواد و فک میکنه خوشبخت تره دیگه تو اصرار نکن .

    ولی حق باتوا .

    الان متوجه نیس چار روز دیگه پشیمون میشه ( که خدا کنه نشه ) ولی فک کنم خیلی بهتر باشه.

    تو مگه خوشبختیه اونو نمیخوای؟

    گذاشتن و رفتن کاره خیلی آسونی نیست .

    شما خیلی وخته که باهمید حتی اگه او اصلا هم دوستون نداشته باشه بازم براش سخته.

    حتما اونم الان ناراحته.ولی خیلی بده که بعد از چند سال که پاش صبر کردی و اونم باهات را اومده حالا یه روزه برگرده بهت بگه من دارم با یکی دیگه ازدواج میکنم؟ یعنی چی؟ من اگه جای تو بودم ... بیخیال یهو یچی میگم بعد یچی میشه میگی تقصیر من بود.

    ولی نمیدونم هر دوتا حالت درسته. هم اینکه عصبی باشی و کاری کنی که از دستت نپره هم میتونی بزاری زندگیشو بکنه. جفتش خوبه.



    خدا لعنت کنه منو اگه جز خوشبختیش چیزه دیگه ای رو بخوام

    من کاری ندارم که اون میخواد با یکی دیگه ازدواج کنه چون حق انتخاب داره...

    فقط عذابش واسه ی منه...

    ولی من میخوام خوشبختش کنم...
    میخوام با من باشه
    همه به من میگن خیلی خوش اخلاقی
    هرکسی که منو دیده میگه خوش اخلاقی

    چون دیگه همه بهم گفتن باورم شده

    من میخوام اگه اخلاقه خوبی داشته باشم واسه فرنوش باشه

    میخوام من بخندونمش و خوشحالش کنم...

    میخوام فقط بهش خوش بگذره

    به خودشم قبلا گفتم... گفتم که اگه قرار باشه بمیرم دلم میخواد به خاطره تو یا چیزی که تو دوسش داری بمیرم...
    اگه اینجوری بمیرم واقعا بیهوده و الکی نمردم... باید یادش بیاد... من که خیلی خوب یادمه
    من میخوام اون دوستم داشته باشه...
    من هرکاری میکنم که خوشبخت بشه...
    من فقط فرنوشو میخوام...
    این تمامه خواسته ی من از زندگیه...
    فقط فرنوش
    چون اگه اون با من باشه میتونم به زندگی امیدوار باشم ... واسه خوشبختیش تلاش کنم...

    اگه قرار باشه پیشرفتی توی زندگیم داشته باشم فقط زمانیه که بدونم فرنوش با منه...

    وگرنه یه پسره مجرد چیزه زیادی واسه زندگی نمیخواد...


    باور کنید یا نه...

    دیگر جایی برایه گنجاندنه این غم نیست




    ارسال توسط علی

    پیج رنک

    آرایش

    طراحی سایت